![]() |
![]() |
|
| می شود نوشت از آنچه که نباید نوشت |
|
حکایت مسافرت ما به اصفهان برای تشویق تیم محبوبمان (صباباتری قم ) برای ما تبدیل شد به یک داستان زیبا و خواندنی که بد ندیدم با نوشتن آن هم خاطره ای را جاودانه کنم و هم دوستان را قدری با حال و هوای این دست مسافرت ها آشنا کنم . نوشته زیر به صورت عامیانه نوشته شده و فکر می کنم خواندنش خالی از لطف نباشد . سکانس 1 {سه شنبه شب – منزل } : داستان رفتن ما به اصفهان از اونجا شروع شد که سه شنبه شب حدود ساعت 10 شب که تازه از سر کار به خونه برگشته بودم ، آقا داداش زنگ زد که چه نشستی ، سریع کانال قم را سیر کن که فیروز خان را به عنوان میهمان امشب دعوت کردند . ما هم دست پاچه نشدیم و یه چند تا کانالی عوض کردیم تا رسیدیم به کانال هفت یعنی شبکه قم (آخه ما معمولا شبکه قم رو رو کانال هفت تنظیم می کنیم ) . بله گرا درست بود و فیروز خان کریمی به عنوان میهمان نشسته بود و داشت در مورد وضعیت تیم صحبت می کرد (البته از این برنامه زنده یک گفتگو ، از آب در اومد که قبلا تقدیم حضور گردید ) سرتون رو در نیارم ، صحبت به تماشاگرای نمونه قمی رسید و فیروز خان بعد از کلی تمجید از هوادارای توپ قمی ، از آقای شهردار قم تقاضا کرد که اسباب حضور این هوادار خوب رو حداقل در ورزشگاههای شهرهای نزدیک مثل تهران و اصفهان رو فراهم کنه .
سکانس 2 { جمعه صبح – باز هم منزل } : قصدم رو از همراهی با طرفداران صبا و حضور در پولادشهر رو علنی اعلام کردم ، همسرم که دمش گرم (خدا خیرش بده همیشه حامی من هست) بنده خدا هیچ مخالفتی که نداشت هیچ ، تشویقمم کرد اما مادرم وای وای ، خدا روز بد نشون نده خیلی ناراحت بود می گفت : مگه جا قحطه می خوای بری اصفهان تشویق ، هنوز چشم این سربازه (سرباز احمدی رو می گفت) معلوم نیست یکیش می بینه یا نه . می خوای بری ناکارت کنن . به نظرم نری خیلی بهتره ، واستا دو هفته دیگه بازی با پرسپولیس رو برو آزادی باز اونا پایتخت نشینن ، فوتبال سرشون می شه ...
سکانس 3 { جمعه صبح – درب ورودی ورزشگاه حیدریان }: حدود ساعت 9 بود که با رخش (موتورم رو میگم ) اومدم یه چرخ بزنم ببینم حالا بچه ها جمع شدن یا نه ؟ یه 40 ، 50 نفری بودن یه اتوبوسم اومده بود ، رفتم جلوتر از لیدرهایی که می شناختم سراغ بگیرم ، گفتن یه نیم ساعت دیگه راه می افتیم . منم یه چند تا خرید برا خونه داشتم ، جنگی پریدم و خریدها رو انجام دادم و موتور رو انداختم خونه یکی از رفقا که خونش نزدیک حیدریان هست و رفتم جلو ورزشگاه . جمعیت حدود 70 ، 80 نفر شده بود و 2 تا اتوبوس دیگه هم اومده بودند ، کم کم سوار اتوبوسا شدیم و جمعیت هم هی بیشتر می شدن . راس ساعت 10 ازجلو ورزشگاه راه افتادیم .
سکانس 4 { جمعه ساعت 3 عصر – درب ورودی ورزشگاه پولاد شهر} : منتظر موندیم تا اون 2 تا اتوبوس دیگه هم برسن . وقتی رسیدن دسته جمعی رفتیم به سمت درهای ورودی . تماشاگرای ذوب هم اتوبوس اتوبوس می اومدن . من اولش فکر کردم مدرسه ابتدایی یا راهنمایی رو آوردن پارک بغل ورزشگاه گردش ، اما دیدم نه مثل اینکه اینام مثل اینکه طرفدارای پروپا قرص ذوبند (دمشون گرم – خوبه تو تماشاگرا مساله صغر سن مطرح نیست و گرنه ما رو به جرم کبر سن می گرفتند ، می انداختن بیرون از ورزشگاه) . خلاصه با یه ادائی از طرف این نیروهای جان بر کف و زحمتکش نیروی انتظامی وارد ورزشگاه شدیم . دمش گرم باشگاه بلیط هممون رو حساب کرد .
سکانس 5 { جمعه همان – داخل ورزشگاه پولاد شهر } : گل اول رو ما زدیم . بچه ها هم مثل ما که طوفانی تشویق کردیم ، طوفانی گل زدند . شنیدم بچه شنیدند که گزارشگر اصفهان می گفته : این قمی ها اینقدر سروصدا می کنند که من نمی تونم درست گزارش کنم . البته حق داشت بنده خدا ما صدتایی اینقدر سروصدا کردیم که بازیکنای ذوبی هم فکر می کردن اشتباهی اومدن قم . اما این رو داشته باشید چون همین نقطه عطفی شد بر رفتارهای مودبانه نیروهای جان بر کف و زحمتکش .
سکانس 6 { جمعه بین دو نیمه – داخل ورزشگاه } : بالاخره تشویق های مداوم ما برامون دردسر ساز شد . اولین اخطار جدی از سوی مقامات رده بالای نیروهای جان بر کف و زحمتکش به ما داده شد . قضیه این بود که این آقای حافظ امنیت اومد و لیدر ما ( ممد بوقی ) رو کشید کنار که شما چرا به طبل می زنی ، بچه ها بالا و پایین می پرن ؟ این حرکات زشته ، شما از قم اومدین باید الگو باشین ، شما می زنین ، اونام می رقصن . ببخشید که واقعیت رو میگم ، ما اینقد مودب بودیم که نتونستن به چیز دیگمون گیر بدن . خیلی تحویلش نگرفتیم و با یه فرمان عمومی بچه ها رو دعوت به نماز کردیم . اما کو نمازخونه ، خراب شه ورزشگاهی که توش بازی های آسیایی برگزار می شه ، یه نماز خونه نداره . باز خدا پدر باغبونه رو بیامرزه که چمن داشت اونجا که بریم رو چمن نماز بخونیم .
سکانس 7 { همان نیمه دوم – همان } : اوایل نیمه دوم که بازی رو اونا جلو بردن ، بدجوری حالمون گرفته شد ، تازه صدای ذوبی ها در اومد ، ما رو میگی شاخ در آوردیم . این 500 نفر که تا حالا جیکشون در نمی اومد چطوری این همه سروصدا راه انداختن ؟ چشامون رو که تیز کردیم ، دیدیم اه اه اه بله آقایون از بلندگو استفاده می کنن . به این سرگروهبان سرتقه که همش بهمون گیر می داد گفتم : بابا یه نگاه کن اونا دارن با بلند گو تشویق می کنن ، چرا ما حق نداریم . با بی سیم با اربابش یه چکی کرد و گفت : شما حق ندارید ، چون شما نزدیک دوربینید و صداتون می ره تو تلویزیون . آرزو می کردم کاش اون لباس مقدس تنش نبود . چنان می زدمش که بعدا تو پزشکی قانونی نتونن تشخیص بدن با قطار تصادف کرده یا من زدمش . کم کم داشتن ماهیت خودشون رو مشخص می کردن . کجایی قالیباف که ببینی بعد رفتنت نیروهات چگونه حافظ امنیت و برقراری عدالتند ؟
سکانس 8 {همان – همان } : گل دوم روکه زدیم و بعدشم یه 5 ، 6 تا گل نزدیم به این بنده خدا ها رو کارد می زدی خونشون در نمی اومد . حیوونکی ها صدر جدول رو که از دست دادن هیچ ، تو شهر خودشون با بازی خوب و حمایت جانانه تحقیر شدن (اونم بد جوری) . حالا بماند به بهانه های مختلف که چرا پاشدی ؟ چرا راه رفتی ؟ چرا نفس کشیدی از مهموناشون (یعنی ما ) پذیرایی کردن . خیلی حال کردم وقتی دیدم 2 تا بچه اصفهانی که طرفدار سپاهان بودن داشتن با صبایی ها همراهی می کردن تا حال این ذوبی ها رو بگیرن . از این جا به بعد اون نیروی زحمتکش سرتق که قبلا خدمتتون عرض کردم ، نقشش تو مهمون نوازی (البته به سبک اصفهانی) پررنگ تر می شه . یکی از بچه هایی که با هزار عشق و آرزو همراه ما اومده بود که صبا رو تشویق کنه ، بعد از کلی تشویق و خستگی حسابی رفت یه پله پایین تر از ما که بشینه و نفسی تازه کنه . یکی از این بچه های تخس اصفهانی برگشت بهش گفت : نه نه ... تو چرا اومدی اینجا ، اینجا جای اصفهانی هاست . این پسره هم نامردی نکرد یکی زد پس کله قهرمان کم سن و سال اصفهانی . ما که نفهمیدیم چی شد ، اما اون ارباب معروف زحمتکش به او سر گروهبان سرتق زحمتکش تر گرا داد که این پسره رو بگیرن . بچهه با خواهش و التماس به من می گفت : نذار من رو ببرن . ما پریدیم و با این یارو سرتقه درگیر شدیم و کار بالا گرفت چند تا از این آش خور های زحمتکش که معلوم نبود مال کدوم ده کوره ای هستن به دستور ارباب زحمتکش ریختن وسط و به چند تا از بچه ها با باطوم زدن . شانس آوردن که سرپرست تیم اومد و بچه ها رو آروم کرد و گرنه این بچه هایی که من دیدم ، مصمم بودن انتقام همه تماشاگرانی که به اصفهان اومده بودند و تحقیر شده بودند و کتک خورده بودند رو یک جا از اینا بگیرن . خلاصه بچه ها رو جمع کردیم بالا ولی مگه میشد آرومشون کنیم . شعار می دادن : اصفهان مهمون کش ، ... خلاصه با یه زحمتی راضی شدن که این چند دقیقه مونده رو فقط تیم خودمون رو تشویق کنند . خوب شد رفتیم مهمون نوازی اصفهانی رو هم تجربه کردیم .
سکانس 9 {بعد از بازی – مسیر خروجی ورزشگاه } : توی راه هوادارا همش شعار می دادن : غیرت بچه قمی ، همینه ، همینه یا بچه ها متشکریم و با هم سرود صبا قم قهرمان می شه رو می خوندن و در میان دو صف از نیروهای جان بر کف باتوم بر دست بدون کوچک ترین برخوردی از ورزشگاه خارج شدیم . ناگفته نماند که به سراق سرگروهبان مزبور رفتم وروی ماهش رو بوسیدم (البته تهوع آور بود ) و به خاطر برقراری امنیت و عدالت ازش تشکر کردم ، سراغ رئیس بزرگ هم رفتم و به خاطر مهمان نوازیشون به گرمی دستاش رو فشردم . بیچاره داشت از خجالت آب می شد و من یه لحظه احساس کردم ، آرزو می کرد از مادر متولد نشود شایدم نه اصلا به این فکر نمی کرد و همش خدا خدا می کرد که ما کی از اونجا می ریم گورمان را گم کنیم .
سکانس پایانی {جمعه شب – اتوبوس } فکر کنم حدود 2 ساعت شد و یه 140 کیلومتری دور اصفهان گشتیم تا بالاخره به این نتیجه رسیدیم از اصفهونی جماعت آدرس پرسیدن خطاست . فکر کنم اگه باز هم می پرسیدیم تا آخر عمرمون باید دور اصفهان می گشتیم ، یه دفعه به خودمون اومدیم که یه تابلو دیدیم نوشته اصفهان 65 کیلومتر ، داشتیم شاخ در می آوردیم ،نقطه شروع حرکت 25 کیلومتر با اصفهان فاصله داشت و ما بعد از 2 ساعت تازه داریم می ریم طرف اصفهان اونم با 65 کیلومتر فاصلی . اتکا به نفسم چیز بدی نیست . پرسیدن حق هر کسیه اما از اهلش نه از ... بماند . شب ساعت 11 که رسیدیم قم مثل قهرمان ها پیاده شدیم ولی هیشکی نیومده بود استقبال ما ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت توسط محمد مصطفی حسینی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه چیز در این وبلاگ یافت می شود .
مدت ها نبودم ، یعنی حوصلش رو نداشتم که باشم . شما هم اگه مشکلات من رو داشتید حوصلش رو نداشتید . اما حالا اومدم که باشم . اونم نه برای یکی دو پست ، برای یک حضور طولانی با مطالب طوفانی . پس اگر می خواهید بخوانید حتما لباس مناسب همراه داشته باشید. |
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ احمد عباسی وبلاگ مصطفی علیمرادی طرفداران تیم صبای قم چند خط به سبک امروز شناسه نیوز مجلس هشتم انتخابات هشتم مجلس شورای اسلامی سایت سازان بی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 آبان 1387 مهر 1387 اسفند 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
ایران، وطنم پاره تنم معرفی وبلاگها معرفی سایت ها زبان فرانسه شیعه و مذهبی دل نوشته ها مطالب داغ |
|
RSS
|